کنگاور فر
به وبلاگ شخصی فخرالدین دهنوی خوش آمدید

از بين ائمه جمعه شهرستان‌هاي مختلف ايران، قطعا هيچ‌كس به اندازه «غلامرضا حسني» شناخته شده نيست. حسني، نه در اروميه و آذربايجان كه در كل ايران، چهره‌اي مشهور است و حتي در خارج از مرزها، آنان كه مسايل ايران را پيگيري مي‌كنند به كرات از او شنيده‌اند.




قسمت اول


هرچند كه تصور مي‌رود، شهرت حسني به بعد از انتخابات دوم خرداد و انتشار روزنامه «صبح امروز» (كه شنبه‌ها سخنان روز گذشته حسني را چاپ مي‌كرد) برمي‌گردد، لكن او در همان سال‌هاي اوليه انقلاب نيز در ميان بسياري از مردم كشورمان چهره‌اي نام آشنا بود. او در اوايل انقلاب به ديدار امام خميني در تهران رفت و به رغم مخالفت محافظان، اسلحه‌اش را به آنان تحويل نداد و در حالي كه كلاشينكوف در دست داشت و حمايل‌هايش پر از فشنگ بود، به نزد امام‌ خميني رفت و با ايشان ديدار كرد. عكس اين ديدار و جمله امام درباره وي كه «همه بايد مثل آقاي حسني مسلح باشند» به زودي به سراسر كشور رفت و او را به مردم شناساند.

حسني؛ پيش از انقلاب

غلامرضا حسني، در سال 1315 در روستاي «بزرگ آباد» ‌از توابع اروميه متولد شد. او تحصيلات خويش را در همين شهر آغاز كرد و سپس راهي حوزه علميه شد و به كسوت روحانيت درآمد.

او از همان دوران نوجواني روحيه‌اي متهورانه داشت. داشتن چنين روحيه‌اي از لوازم آن مقطع زماني بود. در آن زمان ناامني‌هاي بسياري در منطقه آذربايجان وجود داشت و اشرار مسلح، باجگيراني كه از سوي نيروهاي دولتي حمايت مي‌شدند و نيز فعاليت‌هاي توده‌اي‌ها و… فضاي نامتعادلي را ايجاد كرده بود.

حسني بيش از 15 سال نداشت كه اولين تجربه سياسي‌اش را پشت سر گذاشت. در آن زمان حزب دموكرات و حزب توده براي ايجاد پايگاه مردمي در آذربايجان رقابتي فشرده و گاه خونين با يكديگر داشتند. در يكي از همان ايام، دموكراتها به روستاي بزرگ‌آباد مي‌آيند و از مردم مي‌خواهند كه به آنها رأي دهند. آنگاه روستاييان را در قهوه‌خانه جمع مي‌كنند و از آنها مي‌خواهند تا فردي باسواد را از ميان خود معرفي كنند تا آرايشان را بنويسد. حسني 15 ساله كه آن موقع كلاس هشتم بوده، براي اين كار مأمور مي‌شود تا به اجبار، اسامي 6 نفر از كانديداهاي مورد نظر آنان را به نمايندگي از مردم بنويسد. ولي او به جاي اين كار،‌ نام «الله» و پنج تن آل عبا (عليهم‌السلام) را بر برگه‌هاي رأي مي‌نويسد و به درون صندوق مي‌اندازد. او اين كار را تا 40 مرتبه تكرار مي‌كند ولي سرانجام دستش رو مي‌شود. يكي از دموكراتها در همان جا تصميم مي‌گيرد حسني را بكشد، بنابراين اسلحه‌اش را روي شقيقه او مي‌گذارد لكن پيش از آنكه بتواند كاري انجام دهد متوجه مي‌شود كه حسني نيز اسلحه خود رابه سوي او نشانه رفته است.

با پادرمياني حاضرين قضيه تمام مي‌شود لكن فرداي آن روز، رييس يكي از گروه‌هاي مسلح منطقه به نام «زروبه» كه طرفدار دموكراتها بود،‌ به افرادش دستور مي‌دهد تا حسني گستاخ را دستگير كنند و به نزد وي ببرند.
حسني آن روز استثنائاً اسلحه‌اش را به همراه نداشت، لذا 11 مرد مسلح دستانش را مي‌بندند و به نزد رييس خويش مي‌برند. «زروبه» تصميم مي‌گيرد، بيني و گوش‌هاي حسني را ببرد ولي او را از اين كار منصرف مي‌كنند و قرار مي‌شود، دادگاه صحرايي درباره حسني تصميم بگيرد. 4 شيعه، 4 سني، 2 علي اللهي و يك مسيحي، اعضاي اين دادگاه را تشكيل مي‌دادند.

5 نفر اول رأي خود را بر روي كاغذي مي‌نويسند. پيشنهاد جريمه نقدي را مطرح مي‌كنند. 5 نفر دوم نيز كلمه اعدام را بر كاغذ مي‌نويسند. نفر آخر كه مسيحي بود و براي دموكراتها اسلحه قاچاق مي‌كرد نيز،‌روي كاغذ، كلمه اعدام را قيد مي‌كند. حسني، ‌بعدها تعريف مي‌كرد كه در تمام آن لحظات به حضرت فاطمه زهرا(س) متوسل شده بود. پس از گشودن برگه رأي مسيحي، مي‌بينند كه بر آن كلمه جريمه نوشته شده است. مرد مسيحي اعتراض مي‌كند ولي مخالفان اعدام و حاضران در جلسه اعتراض او پس از معلوم شدن رأي را قبول نمي‌كنند و سرانجام حسني 500 تومان جريمه مي‌شود.

اما معروفيت حسني در دوران مبارزه با رژيم پهلوي از زادگاهش درگذشت وكل اروميه را فرا گرفت.

كساني كه در آذر ماه سال 1357 در مسجد اعظم اروميه بودند، به خاطر دارند كه روحاني ميانسالي در جمع مردم و در حالي كه نيروهاي شهرباني و ساواكي مسجد را در محاصره داشتند، در كمال ناباوري يك قبضه اسلحه كلاشينكف را از زير عبايش درآورد و فرياد كشيد: شكاف درجه، نوك مگسك، پيشاني شاه خائن!

حسني، در مبارزه با رژيم شاه، رويكردي مسلحانه پيشه كرد و افراد خود را در دامنه‌هاي كوه «ماه داغي» آموزش داد. او واسطه‌هايي براي خريد سلاح از قاچاقچيان اسلحه يافت و برخي از انقلابيون اروميه را مسلح كرد.

حسني براي به دست آوردن اسلحه، به خلع سلاح نيروهاي شهرباني پرداخت و يك بار در منطقه «پنج راه» اروميه كه تنها 500 متر تا مقر شهرباني و لشكر 64 ارتش فاصله دارد، به همراه چهار نفر ديگر از يارانش، نقشه‌اي پياده كرد كه گروه چهل نفري مأموران شهرباني كه به طور دسته‌جمعي عازم ساختمان مركزي بودند پنداشتند كه محاصره شده‌اند. بنابراين اسلحه‌هايشان را بر جاي گذاشتند و فرار كردند.

در ماههاي آخر، پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، كنترل شهر اروميه عملا در دست نيروهاي مردمي بود و مأموران شهرباني در بيرون از محل كار خويش لباس فرم نمي‌پوشيدند. در آن شرايط كه شهرباني نمي‌توانست كاري انجام دهد،‌ ارتش وارد شهر شد و با تانك به مسجد اعظم كه پايگاه انقلابيون بود حمله كرد. محل اصابت گلوله تانك بر گنبد اين مسجد تا سالها پس از انقلاب به عنوان يادگاري از آن روزها حفظ شده بود. لكن روند مبارزه ادامه يافت و حسني كه تحت تعقيب بود براي آنكه نشان دهد، ارتش نيز قادر به كنترل اوضاع نيست،‌ به همراه چند نفر از يارانش به مجسمه شاه كه همواره چند نفر از آن نگهباني مي‌كردند، حمله كرد و در يك اقدام نمادين و روحيه‌شكن، دماغ مجسمه را هدف قرار داد و شاه را بي دماغ كرد. به زودي اين خبر در شهر پيچيد و موجي از حركت را در بين مردم پديدار ساخت.

مردم به سمت مجسمه شاه رفتند و آن را به زير كشيدند. اين مجسمه در ورودي شمال شهر قرار داشت. پس از اين ماجرا حسني به مردم اعلام كرد كه فردا براي به زير كشيدن مجسمه شاه در ميدان ايالت حاضر شوند. ميدان ايالت (كه امروزه ميدان انقلاب ناميده مي‌شود) از نقاط حساس شهر بود. در يك سمت اين ميدان پادگان لشكر 64 قرار داشت. در سوي ديگر اين ميدان، ساختمان مركزي شهرباني واقع شده بود و در دو سوي ديگر آن اداره كل دادگستري و ساختمان شهرداري وجود داشت. بنابراين سرنگون شدن مجسمه شاه در چنين ميداني و در مقابل مقر ارتش و شهرباني، مي‌توانست نشانه‌اي از بي‌كفايتي نيروهاي نظامي و انتظامي تلقي و بر ايشان گران تمام شود.

صبح روز موعود، مردمي كه از اين ميدان عبور مي‌كردند با تعجب ديدند كه خبري از مجسمه اعلي‌حضرت نيست. مأموران ارتش و شهرباني به دستور فرماندهان خويش، رأسا مجسمه را پايين آورده بودند. (اما اينكه به چه بهانه‌اي؟ كسي چيزي نمي‌داند) بدين سان، انقلاب اسلامي در اروميه عملا پيشتر از 22 بهمن به پيروزي رسيده بود.

حسني پس از پيروزي انقلاب

بعد از انقلاب، آذربايجان غربي بار ديگر دستخوش ناآرامي شد و گروه‌هاي مسلح ضدانقلاب، اروميه و شهرهاي جنوبي اين استان را عرصه تاخت و تازهاي خويش قرار دادند. جنايت‌هاي آنها در آن ايام هنوز هم در خاطره آذري‌ها باقي مانده است. بريدن سر با حلبي، بستن افراد به دو اتومبيل و حركت همزمان آنها در دو جهت مخالف و دو تكه شدن قرباني، ‌جوشاندن در قير مذاب و… از كارهايي بود كه گروههاي ضدانقلاب از انجام آن ابايي نداشتند.

آنها در يك مورد به روستايي در اطراف اروميه حمله كردند و اهالي آن را قتل عام كردند. پس از قتل عام،‌حسني به محل وقوع جنايت رفت و با ديدن صحنه‌هايي چون سينه‌هاي بريده مادران كه به دهان كودكانشان گذاشته شده بود به همراه نيروهاي مردمي به محل تجمع ضدانقلابيون عازم شد. تعريف مي‌كنند كه قبل از حركت به سمت آنها، از نيروهايش مي‌خواهد كه تصاويري از رهبران ضدانقلابيون را به نفربري كه حسني سوارش شده بود نصب كنند تا عمليات «نفوذ» راحت‌تر صورت گيرد.

به اين ترتيب حسني به ميان ضدانقلابيون رفت و مستقيما با آنها درگير شد و انتقام روستاييان قتل عام شده را از آنان گرفت. هنگامي كه شهرستان نقده (در جنوب اروميه) هدف حمله 12 هزار نفر از ضد انقلابيون قرار گرفت، بار ديگر حسني از مردم خواست تا سلاح‌هايشان را بردارند و به سمت نقده بروند.

حسني از آن دسته روحانيوني نبود كه دعوت كند و خود نظاره‌گر باشد. بنابراين خودش نيز پيشاپيش نيروهاي داوطلب كه بر پشت كاميون‌ها، تريلي‌ها و تراكتورها سوار بودند و برخي نيز با پاي پياده به راه افتاده بودند، قرار مي‌گرفت و راهي نقده شد پس از جنگي سخت، اين شهر آزاد شد و دوباره آرام گرفت.

 ترور حسني

حسني در همان آغاز پيروزي انقلاب، به حكم امام خميني، امامت جمعه اروميه را عهده‌دار شد. سپس در اولين دور مجلس شوراي اسلامي به عنوان نماينده اول مردم به مجلس رفت. او در خيابان نظام‌الملك تهران ترور شد ولي از آن واقعه جان سالم به در برد. پس از آن ضدانقلابيون چندين بار كوشيدند، او را در اروميه ترور كنند لكن موفق نشدند تا اينكه سرانجام چاره كار را در عمليات انتحاري ديدند. لذا در يك روز جمعه، يكي از ضدانقلابيون در حالي كه به بدن خود مواد منفجره بسته بود، پس از نماز جمعه خود را به حسني نزديك كرد و پيش از آنكه موفق به فشردن دكمه انفجار شود با واكنش حسني مواجه شد و حسني او را شخصا دستگير كرد.

حسني و امنيت

مبارزات حسني و مردم با اشرار مسلح، به زودي آرامش را به منطقه بازگرداند. هم‌اكنون نيز پس از گذشت سالهاي دراز از آن ماجراها، اشرار، ‌به شدت از حسني حساب مي‌برند و مردم منطقه امنيت خود را مديون حسني مي‌دانند.

در سال 1365 اروميه براي اولين بار به وسيله هواپيماهاي عراقي بمباران شد. پيش از آن، هواپيماهاي عراق به كرات از آلان اروميه مي‌گذشتند ولي هيچ‌گاه اين شهر را بمباران نكرده بودند. لذا در 11 بهمن 65 هنگامي كه وضعيت قرمز اعلام شده، هيچ‌كس به پناهگاهها نرفت و به همين علت بمباران اروميه كه در روزهاي بعد هم ادامه يافت، تلفات گسترده‌اي بر جاي نهاد. پس از اين حملات هوايي، بيشتر مردم اروميه به روستاهاي اطراف رفتند و ظرف چند روز، اين شهر تقريبا خالي از سكنه شد و البته بهشت سارقان منازل.

در چنان شرايطي كه هر روز چندين خانه به وسيله دزدان خالي مي‌شد، حسني بر صفحه تلويزيون ظاهر شد و در حالي كه به لوله اسلحه‌اش مي‌كوبيد گفت: «هر كس را روي ديوار مردم ديديد با تير بزنيد و اگر پرسيدند «حكم تير داري؟» بگوييد حسني حكم تير داده است.»

پس از اين اعلام، نه كسي روي ديوار منازل مردم ديده شد و نه تيري شليك. آن روزها، اروميه امن‌ترين دوران خود را تجربه مي‌كرد و حتي سرقت يك چوب كبريت نيز گزارش نشد.

در ماجراي دستگيري عبدالله اوج الان، رهبر پ.ك.ك،‌ عده‌اي از ضدانقلابيون با تحريك كردهاي آذربايجان غربي، آنان را به شهر اروميه ريختند و بدينسان يك آشوب شهري به پا شد. اخلالگران در حالي كه پرچم پ.ك.ك را در دست داشتند، به ادارات دولتي، تأسيسات عمومي،‌ بانكها و حتي منازل و اتومبيل‌هاي مردم حمله مي‌كردند. نقطه پايان اين ماجرا هنگامي بود كه حسني، عمامه‌اش را شكافت و به صورت كفن، بر تن كرد و به آشوبگران اولتيماتوم داد. پس از آن هيچ نشاني از اخلالگران و پرچم به دستان نبود!

مثلي كه بين مردم اروميه بسيار رايج است و گويا: «اگر اشرار به اندازه‌اي كه از حسني حساب مي‌برند از خدا مي‌ترسيدند، ‌جايشان در بهشت بود!»

حسني و مسؤولان محلي

حسني از منتقدان جدي مسؤولان استان است. او يك بار در اعتراض به عملكرد صدا و سيما،‌ خبرنگار و تصويربردار صدا و سيما را كه براي تهيه گزارش به مسجد جامع آمده بودند، از مسجد اخراج كرد.

يك بار هم، هنگامي كه استاندار وقت به مصلاي اروميه آمده بود، به جاي آنكه از جايگاه سخنراني، ‌خوش‌آمد بشنود، با توپ و تشر حسني روبرو شد و با عصبانيت برخاست و مجلس را ترك كرد.

حسني و جناح‌هاي سياسي

حسني در صراحت لهجه شهره عام و خاص است. او به هيچ وجه با سخن گفتن در لفافه، آشنا نيست و صريح و بي‌پرده سخن مي‌گويد. او نه جناح راست را قبول دارد و نه جناح چپ را. اين جمله او كه «خداوند به راستي ها عقل، و به چپي‌ها دين دهد» بسيار مشهور است. او چپي‌ها را از نظر اعتقادي، انسان‌هايي ضعيف و سست‌عنصر مي‌داند و آنان را متهم مي‌كند كه با ندانم كاري‌هاي خود، راه را براي مفسدان و گمراه كنندگان جوانان باز كرده‌اند. او به صراحت «اصلاحات» را «افسادات»‌ مي‌نامد حسني، راستي‌ها را نيز متهم مي‌كند كه مقابل رهبري براي خودشان دكان باز كرده‌اند.

هنگامي كه ناطق نوري به اروميه آمده و درباره كانديداتوري‌اش براي رياست جمهوري با حسني صحبت كرد، حسني از او نيز انتقاد كرد و گفت: شما فكر مي‌كنيد با اين وضعيت رأي خواهيد آورد؟ من فكر نمي‌كنم شما حتي بتوانيد 40 درصد هم رأي بياوريد.

وقتي هم سید محمدخاتمي به اروميه رفت، حسني به استقبالش نرفت و حتي در طول مدت اقامت خاتمي در اروميه، ديداري بين اين دو انجام نشد، چرا كه در آن ايام، حسني ترجيح داده بود به روستايش برود و كشاورزي كند.

حسني، كشاورزي و معيشت

حسني هيچگاه سمت دولتي نداشته است. او در تمام سالهاي پس از انقلاب همچنان به كشاورزي در «بزرگ‌آباد» ادامه داده است. كشاورزي و دامداري، بزرگ‌ترين دل‌مشغولي‌ شخصي اوست. او معتقد است كه روحاني نبايد متكي به درآمد دولتي باشد، چرا كه نمي‌تواند آزادانه سخن خويش را بگويد.

در يكي از موارد معدودي كه حسني خواندن خطبه نماز جمعه اروميه را به امام جمعه موقت اروميه واگذار كرده بود وي در هفته بعد دليل نيامدن خود به نماز جمعه را گرفتاري هاي دامداري عنوان كرده بود .

او گوشت، شيريني و غذاي پخته نمي‌خورد و بارها مردم را در نمازجمعه به گياه‌خواري دعوت كرده است.

مسايل مربوط به آبياري، كشاورزي و دامداري، موضوع بسياري از خطبه‌هاي نماز جمعه او را تشكيل مي‌دهد. او يك بار در مصلاي اروميه گفت: اگر كسي حاضر شود اين مكان را به قيمت خوبي بخرد، حاضرم آن را بفروشم و درآمدش را صرف سدسازي كنم.

او در نمازجمعه اروميه از اينكه «هلند» با وسعتي به اندازه آذربايجان غربي، بازار لبينات جهان را تسخير كرده است ولي ايران به رغم اين همه امكانات طبيعي، هيچ حرفي براي گفتن ندارد، اظهار تأسف كرده است.

چهار تن از پسران حسني نيز به همراه پدر خويش، به كار كشاورزي مشغولند و پست دولتي ندارند.

حسني و مطبوعات

حسني بسيار صريح، شفاف و بي‌پرده سخن مي‌گويد. اين خصيصه به علاوه ادبيات خاص او كه در آن اصطلاحات عامه را با مفاهيم سياسي درمي‌آميزد، باعث شده است كه برخي مطبوعات، توجه ويژه‌اي به خطبه‌هاي او داشته باشند و با برجسته نمودن بخش‌هايي از سخنان او كه عموما تند و برخلاف جريان غالب جامعه است، نام حسني را در تيترهاي خود بنشانند.

اين رويه، پس از دوم خرداد پيش آمد و سردمدار اصلي آن نيز روزنامه «صبح امروز» بود كه سعيد حجاريان، مسؤوليت آن را بر عهده داشت. در چنان جوي برخي طنزپردازان نيز حسني را سوژه‌اي براي خويش قرار دادند. با اين همه،‌ حسني در مصاحبه‌هاي مختلف تصريح كرده است كه هرگز عليه كسي شكايت نخواهد كرد، چرا كه معتقد است: «تاريخ بعدها قضاوت خواهد كرد كه چه كسي براي خدا كار كرد و حرف زد و چه كسي براي غيرخدا.»

*سید ضیاء الدین احتشام
قسمت دوم / روایت داماد وی

حجه الاسلام غلامرضا حسنی در روستای بزرگ آباد که یکی از روستاهای بزرگ ارومیه هست در سال1306 متولد شدند ، یعنی با این حساب الان 83 سال عمر کردند. بیشتر عمرشان هم به مبارزه گذشته است.
در نوجوانی مدتی در حوزه علمیه ارومیه مشغول تحصیل بودند و در سال 1334 به حوزه علمیه قم رفتند. خودشان مطرح کرده اند که آن موقع من برای اولین بار با شهید آسید مجتبی نواب صفوی آشنا شدم و ایشان در همین مدرسه فیضیه قم مطالبی را بیان فرمودند و مساله مبارزه با رژیم شاه را مطرح کردند و صحبت های ایشان به گونه ای در من تاثیر کرد که من هم تصمیم گرفتم علیه رژیم ستم شاهی مبارزه کنم .

از آنجا که وضعیت استان در دوران جوانی ایشان بسیار بغرنج و بحرانی بود و گروه های شرور و مسلح امنیت مردم را به خطر انداخته بودند ، ایشان از همان ابتدای ورودشان به اجتماع ، ناگزیر سلاح به دست گرفتند.
حتی در سال 36 یا 37 که خدمت امام خمینی(ره) می رسند ، یکی از طلاب خدمت امام مطرح می کنند که آقای حسنی مسلح هستند. بعد امام می فرمایند آقای حسنی ! اسلحه را برای چه تهیه کردید؟ و ایشان می گویند که اگر اجازه بدهید من اسلحه را تهیه کرده ام شاه را بکشم!

این خاطره در ذهن مبارک امام (ره) تا در سال 1358 که آقای حسنی باز خدمت امام (ره) که می رسند آنجا همین مساله اسلحه و مسلح بودن آقای حسنی دوباره مطرح می شود که حضرت امام (ره) با یادآوری سابقه مسلح بودن ایشان می فرمایند که ما همه باید مثل آقای حسنی مسلح باشیم.

آقای حسنی از همان سال 42 با علمای شهر و با حوزه علمیه قم در ارتباط بودند و مبارزات مردم استان علیه رژیم را هدایت می کردند، ایشان بارها ممنوع المنبر شدند و تحت تعقیب قرار گرفتند و حتی در مبارزه با رژیم کار ایشان و انقلابیون مسلح ایشان به حدی بالا گرفت که ارتش با تانک وارد خیابان های ارومیه شد و مسجد اعظم را با گلوله مستقیم تانک مورد هدف قرار داد که در آن جریان تعدادی از مردم شهید و مجروح شدند و البته با حمله مردم به تانک ها ، ارتشی ها عقب نشستند و شکست خوردند ؛ می خواهم بگویم که اگر به مبارزات مسلحانه ایشان با رژیم اشاره می کنیم ، مبارزات تمام عیاری بوده است و نه تک تیراندازی های هر از گاهی .

ماجرای اعدام فرزند ناخلف

رشید حسنی (پسر بزرگ آیت‌الله حسنی) پس از پیروزى انقلاب ناگهان به گروه سیاسى سازمان فدائیان خلق پیوست و از سران آنها شد، به طورى که مسئولیت شاخه آذربایجان غربى بر عهده او بود. در پی شناسایی محل حضور رشید در تهران آیت ا... حسنی حکم دستگیری وی را صادر کرد. وی در بخشی از خاطرات خود می نویسد : " جایش را شناسایى کردیم. در کمیته انقلاب تهران با آیت‌الله مهدوى‌کنى تماس گرفتم و گفتم: یک موردى هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم است..... گفتم اگر مقاومت یا فرار کند، بزنید، نگذارید فرار کند و اگر هم تسلیم شد، دستگیر کنید و به کمیته تحویل بدهید. آنها رفتند و او را دستگیر کردند."

امام جمعه شهرستان ارومیه در ادامه می افزاید : "رشید را بعد براى بازجویى و محاکمه به تبریز انتقال دادند. او چون محل فعالیت‌هایش آذربایجان بود در این شهر محاکمه و به اعدام محکوم شد و بلافاصله حکم اجرا گردید…»

در این رابطه وی بعدها نیز کمترین تردیدی از خود نشان نداده و می‌نویسد: "وقتى خبر اعدام رشید را شنیدم، چون به وظیفه خود عمل کرده بودم هیچ ناراحت نشدم. من در مورد انقلاب با هیچ شخصى ولو پسرم باشد، شوخى ندارم و با هیچ احدى در این مورد عقد اخوتى هم نبسته‌ام. هنوز هم اگر یکى از فرزندانم بر ضدانقلاب و رهبرى خداى ناکرده فعالیت کند، همان کارى را خواهم کرد که با رشید کردم."

برگی از دفتر خاطرات امام جمعه فقید ارومیه

در بخشی از کتاب خاطرات حسنی به موضوع اعدام پسرش که به جریانهای چپ پیوسته بود پرداخته شده است که از نظر خوانندگان‌ می‌گذرد: پسر بزرگم رشید با رژیم شاه سخت مبارزه می‌کرد. دوران ستم شاهی که در دانشگاه تهران تحصیل می‌نمود، یکی دو بار دستگیر و زندانی شد. قبل از پیروزی، وقتی به ارومیه و روستا می آمد، در برگزاری هر چه باشکوهتر مراسم نماز جمعه بزرگ‌آباد، تلاش می‌کرد و در فعالیت‌های جنبی آن از قبیل: بیل زنی در باغات، شخم زدن، کمک کردن به فقرا و مستمندان می‌کوشید. او پس از پیروزی انقلاب، ناگهان به گروه سیاسی سازمان فدائیان خلق پیوست و از سران آنها شد، به طوری که مسئولیت شاخه آذربایجان غربی بر عهده او بود. خیلی با او صحبت کردم تا در راهش تجدید نظر کند، ولی نکرد. در همان زمان انشعابی در میان اعضای این گروه پدید آمد و به دو گروه اقلیت و اکثریت منشعب شدند و اقلیت‌ها به جمع گروهک‌های سیاسی محارب پیوستند و جنگ مسلحانه بر ضد حکومت اسلامی آغاز کردند. الان بایدم نیست رشید جز کدام یک از اینها شد، وی به هر حال من احساس خظر کردم. تصمیم گرفتم جلوی فعالیتهای او را بگیرم. نخست چند بار تذکر و تهدید انجام گرفت ولی فایده‌ نکرد. آن وقت نماینده مجلس و در تهران بودم. یک روز رشید به تهران آمده بود. جایش را شناسایی کردیم. در کمیته انقلاب تهران با آیت‌الله مهدوی‌کنی تماس گرفتم و گفتم یک موردی هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. یکی از محافظان خودم به نام آقای جلیل حسنی را نیز همراه آنها کردم. او از بچه‌های کمیته ارومیه بود و الان به تجارت مشغول است. گفتم اگر مقاومت یا فرار کرد بزنید نگذارید فرار کرد و اگر هم تسلیم شد، دستگیری کنید و به کمیته تحویل بدهید. آنها رفتند و او را دستگیر کردند. رشید چند روزی در کمیته تهران بود. بعد برای بازجویی و محاکمه به تبریز انتقال دادند. او چون محل فعالیت‌هایش، استان آذربایجان بود در این شهر محاکمه و به اعدام محکوم شد و بلافاصله حکم اجرا گردید. در مرحله اول، رشید را به دادستان وقت، حضرت حجت الاسلام سید حسین موسوی تبریزی تحویل داده بودند، او نیز وی را به یکی از دامادهایش که او هم قاضی بود، سپرد و حکم اعدام رشید را او صادر کرده بود. حتی بعد از اعدام جنازه‌اش ار هم به ما تحویل ندادند. وقتی خبر اعدام رشید را شیندم، چون به وظیفه خود عمل کرده‌ بودم هیچ ناراحت نشدم. من در مورد انقلاب به هیچ شخصی ولو پسرم باشد، شوخی ندارم و با هیچ احدی در این مورد عقد اخوتی هم نبسته‌ام. هنوز هم اگر یکی از فرزندانم بر ضد انقلاب و رهبری، خدای ناکرده، فعالیت کند، همان کاری را خواهم کرد که با رشید کردم. حقیقت این است که رشید مستحق اعدام نبود. او جنایتی را مرتکب نشده بود، یا کسی را نکشته بود تنها جرمش این بود که گرایش شدید کمونیستی داشت و این هرگز منجر به اعدام کسی نمی‌شود. حداکثر این این است که باید به حبس ابد محکوم می‌گردید. متاسفانه قاضی پرونده همین طور فله‌ای حکم صادر کرده بود. من آن وقت سرم خیلی شلوغ بود، به مسایل انقلاب در ارومیه و منطقه اشتغال داشتم. از طرفی چون پسرم بود نخواستم موضوع را دنبال کنم، گفتم: شاید سبب سوءتفاهم بشود و بنده معتقد هستم که قرار نیست انسان در این دنیا به همه حق و حقوق خود دست پیدا کند. یک مقدارش هم باید به عالم آخرت بماند. اگر غیر از این بود که خداوند متعال دستگاه سئوال و جواب، میزان، پل صراط، بهشت و جهنم ار خلق نمی‌کرد، بنابراین راه پرپیچ و خمی را در پیش داریم. بعد از چند سال، خیلی دلم می‌خواست، پرونده رشید را می‌دیدم و مطالعه می‌کردم، هر چه می‌خواستم امکانپذیر نشد و در اختیارم نگذاشتند. اخیر شنیدم قاضی این پرونده شدیداً به فقر مالی و گرفتاری‌های دیگر مبتلا شده است، دلم می‌خواهد او را پیدا کنم و از مال و اندوخته‌های شرعی خودم به او کمک می‌نمودم. منظورم از طرح این قضایا چیز دیگری بود. می‌خواستم به این نکته اشاره کنم که متاسفانه در اوایل پیروزی انقلاب، یک سری افراد وابسته به گروه‌های به ظاهر اسلامی و انقلابی در بعضی ارگان‌ها و به خصوص در دستگاه قضایی نفوذ کرده بودند و دست به یک سری کارها و صدور احکام تند و تیز می‌زدند که هیچ ارتباطی با نظام اسلامی و شخصیت‌های اصیل انقلاب نداشت. خودم در ارومیه به این افراد مبتلا بودم. اینها به صدور احکام فله‌ای دردسرهای زیادی در منطقه برای ما درست کردند. همان طور که قبلاً هم گفتم یکی همین آقای امید نجف‌آبادی بود که از باند مهدی هاشمی تغذیه می شد. سید دیگری بود که نمی‌خواهم اسمش را ببرم که بعضی جوانان تند و امتی‌ها و اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اطرافش را گرفته بودند و تعدادی از بازاریان محترم و افراد دیگر را به جرم داشتن ثروت، به عنوان فئودال و سرمایه‌دار، محکوم به مصادره اموال می‌کردند و یا بعضی افراد به جرم وابستگی ظاهری به حزب خلق مسلمان، انواع و اقسام اتهام برایش درست ‌می‌کردند و حکم اعدام برایش صادر می‌نمودند. بنده و بعضی علمای شهرستان و افراد دلسوز دیگر در آن روزها نامه‌های متعدد به دفتر امام و دادستان کل انقلاب و جامعه مدرسین نوشتیم و در مورد پیامدهای ناگوار این سری احکام هشدار دادیم. به دنبال آن یادم هست هیاتی به سرپرستی مرحوم آیت‌الله احمدی میانجی‌ از سوی حضرت امام جهت رسیدگی به این احکام و شکایات مردم وارد منطقه شدند و آیت الله احمدی اغلب این احکام صادره را نقض کرد و غیر شرعی تشخیص داد.





ارسال در تاریخ جمعه 16 تیر1391 توسط فخرالدین دهنوی
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.
قالب وبلاگ